تبليغاتX
 ســــرو ترشيـــز (فرهنگي - اجتماعي)
 

زنده به گور



نيم قرن زنده به گوري

اگر پدر و مادرهاي ديروزهم مانند امروزكه در ثبت برخي وقايع بيش از حد حساس هستندو براي ثبت ساعت و دقيقه و حتا ثانيه ي تولد فرزندشان، اهميت والاتري از حقوق انساني خويش قايلند؛حساسيت به خرج داده باشند، ( به گواه سجل ) هيجدهم آبان ماه براي من نقطه ي آغاز نيم قرن زنده به گوري است.

و اگر بپذيريم كه انسان خود دنيايي است با تمام تمايلات، تأثير و تأثرات، كام و ناكامي ها، غم و شادي ها، شكست و پيروزي ها و ... و واكاويم گذر نيم قرن از سال هاي عمررا،خواهيم ديد كه در حقيقت نيم قرن از تاريخ را به كاوش گرفته ايم؛ گيرم كه ناقص و در برخي موارد شخصي و غير قابل تعميم.

به بهانه ي گذار پنج دهه از ساليان عمر، بر آنم تا به مدد حافظه ي ناقص ( فراموش خانه ) واكاوم و واگويم اندكي از آن چه در عالم واقع ولي انگار بر ميانه ي خواب و بيداري بر من گذشته است.

پر واضح است كه اگر اين گذار به روايت تاريخ واگويه شود ،سرشار از جرح و تعديل خواهد بود، چه مي دانيم كه تاريخ حقيقي هر دوره اي ( حتا تجارب و يا خاطرات شخصي ) پس از به پايان رسيدن آن دوره نگاشته مي شود.

همان گونه كه گفتم، آن چه در پي مي آيد هر چند واگويه هاي ناقص و به هم بافته شده و جراحي شده ي ( لحاف چهل تكه ) ذهني دردمند و به احتمال قوي بيمار و شخصي و فردي است؛‌ولي فرد هم در دامان جمع بزرگ مي شود و هويت مي يابد.

بنابراين ممكن است بخشي از اين واگويه ها، زبان و درد مشترك هم نسلان من به دوران كودكي، نوجواني، جواني و ميان سالي باشد. ( البته اگر اجازتم فرماييد كه از ميان سالي جلوتر نروم، گو اين كه از فرط مشقت به پيران شبيه ترم .)

كاهلانه خوش تر دارم تا گذار اين پنج دهه را در پنج بخش با عناوين دهه ي اول تا پنجم به گويه بنشينم.

دهه ي نخست ( دهه ي چهل خورشيدي )‌:


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسن قرباني در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 23:44 موضوع | لینک ثابت


سؤالات بي پاسخ


چراهاي روشن ، اما بدون پاسخ

سي سال پيش در سيزدهم آبان 1358 برابر با چهارم نوامبر 1979 گروهي از دانش جويان « موسوم به دانش جويان پيرو خط امام » با حمله به سفارت آمريكا در تهران ،52تن از كاركنان آن را به گروگان گرفتند. هر چند در آن زمان دولت موقت كه سكّان دارش مرحوم مهندس بازرگان بود با اين امر موافق نبود ،ولي با در نظر داشتن نوعي دوگانه گي پنهان و آشكار در ساختار قدرت نظام تازه تأسيس، اين اسارت 444 روز به طول انجاميد.ديپلمات هاي امريكايي در آخرين روزهاي دولت جيمي كارتر ،رييس جمهوردموكرات وقت آزاد شدند،تا انتقام آنان را ريگان جمهوري خواه باز ستاند.

بسياري از صاحب نظران داخلي و خارجي و درون و برون نظام را عقيده بر اين است كه اين اقدام تبعات بسيار سنگين و زيان باري براي دو كشور به دنبال داشت. از جمله مواردي كه شماري بر آنند براي ايران خسران سنگيني به دنبال داشت، تحريم اقتصادي كشور در تمام اين سال هاست. برخي پا از اين فراتر گذاشته و جنگ ايران و عراق را نيز تابعي از اين اقدام مي دانند.

به هر روي چون درست يا نادرست بودن اين حركت از دانش و تجربه ي اين قلم خارج است از آن در مي گذريم و اشاره اي كوتاه داريم به مراسمي كه همه ساله بدين مناسبت بر پاي مي گردد.

واقعيت اين است كه در سال هاي نخست پس از اين جريان همه ساله و با شركت شمار زيادي از مردم مراسمي با عنوان « روز ملي مبارزه با استكبار جهاني » و با پشتيباني دولت وقت در مقابل سفارت امريكا برگزار شده است. شعار اصلي و برجسته ي اين مراسم « مرگ بر امريكا » و به آتش كشيدن پرچم و آدمك رييس جمهور وقت آمريكا بوده است؛اما با اتفاقاتي كه پس از انتخابات رياست جمهوري ايران در 22 خرداد ماه امسال به وقوع پيوست ، شنيده ها حكايت از آن دارد كه برگزاري اين مراسم در امسال رنگ و بويي ديگر دارد. معترضين به نتيجه ي انتخابات در اين روز و روزهايي از اين دست كه در طي سال و با حمايت دولت برگزار مي شود عمدتاً به طرح شعارها و پي جويي اهدافي به جز هدف اصلي مراسم را در سر مي پرورانند و بر آنند تا خواسته هاي خويش را كه به گاهان ديگر مجال طرح آن ها را نمي يابند در چنين روزهايي مطرح كنند.

با اين پيش مقدمه سؤالاتي چند به ذهن متبادر مي شود كه :

1. چرا دولت از شركت آحاد مردمي كه آنان را ولي نعمت خود مي داند در چنين مراسمي نگران است ؟

2. چرا شعار استاندارد و كليشه اي همه ي اين سال ها ( مرگ بر آمريكا ) دست كم از طرف شماري از مردم به ( مرگ بر روسيه ) تغيير پيدا كند ؟ ( گفته مي شود ،سفارت روسيه براي تأمين امنيت ،خواستار مراقبت بيش تر از سفارت خود شده است ).

3. چرا تعدادي از دانش جويان خادم آن روز كه سوابق و كارنامه ي درخشاني هم در خدمت گذاري به كشور در پرونده ي خود دارند هم اكنون به عنوان مجرم در زندان به سر مي برند ؟

4. ...

مگر نه اين است كه نظام هاي جمهوري و به ويژه نوع اسلامي اش برخاسته از رأي و اراده ي مردم است ؟ چرا گروهي براي طرح نظر و خواسته ها شان مجاز به برپايي هر مراسم و در هر زمان و مكان باشند و شماري ديگر از همين « جمهور » مردم مجال طرح و ارايه ي نظر نداشته باشند ؟

امروز متأسفانه گاه ، چهره هايي كاتوليك تر از پاپ مشاهده مي شوند و سنگ انقلاب ، جبهه و جنگ و شهادت را به سينه مي زنند كه در زمان جنگ يا به دنيا نيامده و يا خردسال بوده اند و ممكن است هيچ پيوندي هم با جان باخته گان و خدمت گزاران جبهه و جنگ نداشته باشند و همين ها كمر به حذف و هدم چهره هاي خادم و خالص انقلاب بربسته اند.

تمام مردم از "اصلاح طلب و اصول گرا"هر كدام به نوعي در اين انقلاب و براي اين كشور زحمتي كشيده اند و براي كشورشان دل مي سوزانند ، فقط نگاه ها و راه هاي رسبدن به آرمان ها را متفاوت مي بينند. حيف است كه هر روز بيش تر از ديروز شماري از اين دل سوزان را به بهانه هاي مختلف كنار زده و بر حلقه ي ناراضيان بيفزاييم.

« حيف خوردن ز كارداني نيست »

مردم حكم چشمه اي پر آب و جوشان را دارند. چشمه اي كه از هر جا بسته شود از گوشه اي ديگر سر بر مي آورد و البته با نيت خير. آن كه نيتش به شر باشد در قلب جامعه جايگاهي ندارد.

اين ها و فراوان چرا هاي روشن ديگر ولي بي پاسخ، سؤالاتي هستند كه ذهن و فكر مصلحين و دردمندان جامعه را مي آزارد.

جامعه اي با اين سطح از تمول و ذخاير مادي و معنوي ؛و اين حجم وسيع از بيكاري و اعتياد و گراني و ...

به قول سعدي شيرازي :

كه مرد ار چه بر ساحل است اي رفيق نياسايد و دوستانش غريق

راستي،ديگربزرگ شده ايم وآرزوي مرگ هيچ كس را درسر نمي پروريم.شادابي، تندرستي وسلامت همه گان رافارغ از جنس ،نژاد،رنگ ومرزبه دل آرزو داريم.چرا كه مي دانيم دشمن تراشي و كينه توزي به پرورش حس انتقام ،رويارويي وجنگ منتهي مي شود.

ما از جنگ بي زاريم.و به قول سيد علي صالحي شاعر معاصر:

ما براي مرگ زنده گي نمي كنيم ،اما براي زنده گي حاضريم كه بميريم.


 

نوشته شده توسط حسن قرباني در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 1:38 موضوع | لینک ثابت


ياد يار

              

               ياد یار مهربان


 کوه ها با هم اند و تنهایند / هم چو ما با همانِ تنهایان


هیجدهم مهر، هفتمین سال روز درگذشت دوست گران قدرم زنده ياد
سید محمد علوی نژاد بود.اين كه كنون پس پانزده روز ياد آور آن روز مي شوم بدان روي است كه بنا به دلايل بسيار پيش پا افتاده وبي اهميت نرم افزاري و به منظور دانش افزايي وبه روز شدن اطلاعات وآگاهي ايرانيان مسوولين محترم دست اندر كار چندان به سرعت اينترنت افزوده اندكه دست وپاچلفتي هايي چون من به گرد حركت آن نمي رسيم.(به دليل سرعت بسيار پايين،بيست روزنتوانستم به اينترنت وصل شوم)
ازتأخيردرمرده پرستي ام مي گفتم :در پاسداري از آداب و قواعد زندگي از جوامع پيش رفته كه چه عرض كنم ،ازجوامع پيراموني نيز چندين دهه عقبيم؛پس برما نگيريد كه آيين مردگاني را دو هفته اي با تأخير ياد آوريم،البته به دنياي مجاز؛ وگرنه ما مرده پرستان درعالم واقع لحظه اي هم درستايش از مردگان درنگ نمي كنيم؛گو اين كه زندگانمان به هزار بار ازمرده ،مرده ترند. چرا كه به قول بامداد شاعر : مرده گان امسال، عاشق ترين زنده گان بودند.
سيد محمد علوي نژاد ستاينده ي بزرگ آيين زندگي، دوستی بی نظیر، انسانی شریف ومعلمی دوست داشتنی که به تمام معنا تندیس عینی زنده گی و عشق بود.او رعایت کننده ی تمام قواعد انسانی آرمانی و شریف که هم نشینی اش هیچ گاه خسته ات نمی کرد.
مرگ او در سانحه ی دوچرخه سواری کوهستان مرا در دوچرخه سواری عقیم و در کوه نوردی یتیم کرد. امسال و بنا به سنتی که در این چند ساله پاس داشته ایم به همت و هم راهی چند ده تن از دوستان کوه نورد از گروه های مختلف کوه نوردی مراسمی هر چند کوچک و نه در خور آن « دوست بزرگ بچه ها » بر فراز قلعه ی دختر کاشمر به پای داشته شد، به نشان ماندگاری یاد و نام آن عضو فعال و دوست داشتنی
"گروه کوه نوردی گام چنگ کاشمر".


 

نوشته شده توسط حسن قرباني در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 7:58 موضوع | لینک ثابت


کودک

  روزجهانی کودک

    اگرتقویم را ورق بزنیم،زیربرخی تقاویم وذیل شانزدهم مهرماه «روزجهانی کودک»به چشم می خورد.

     اگرازبرخی پدرومادرهابپرسیم امروزچه روزی است؟یا نمی دانندواگربدانندخواهندگفت:دوران پدرومادرسالاری به سر رسیده واکنون دوران فرزند سالاری است وهمه روزه، روز کودک است.دراین صورت جای بسی خوش حالی است؛چرا که همین کودکان،زنان ومردان فردایندوبستر سازتحول وپیش رفت واداره ی هرجامعه.

     واگربه مدیریت کلان جامعه ی خویش بنگریم،می بینیم یاتوجهی به این روز نمی گرددویااگر نامی از این عنوان برده می شود،درقالب شعاری کلیشه ای وفقط به قصد تظاهر و نمایش هم گامی باجامعه ی جهانی ،مجالسی خشک وبی روح برگزار می گردد.

     چنان که پیش تراشاره شد،کودکان امروزند که فردای جهان رامدیریت خواهند کرد.اگربپذیریم که شکل گیری شخصیت وسرشت آدمیان ازهمان آغاز تولد رقم می خورد،لازم است ازهمان ابتدا توجهی ویژه به آنان نماییم وآرمان های به دل آرزو شده را بدانان بیاموزیم وبذری مناسب دراین باغچه بیافشانیم.ضرب المثلی قدیمی ومنطقه ای می گوید:«دسته بیل چنبر نخواهد شد.»

     رفتار بسیاری از بزرگ تران نشان می دهد،که مرزهای اخلاقی درهم شکسته است.دانش آموزان حرمت معلمان،کوچک تران رعایت حال بزرگ تران ومیان سالان جای گاه والای پیران وپدران راپاس نمی دارند.محیط زیست درتمامی ابعاد درمعرض خطرونابودی است.آستانه ی تحمل درپایین ترین سطح است.محبت های کلامی به فراموشی سپرده شده اند و ادبیات حاکم بر گفتار ورفتار بویی ازنامهربانی می دهد.صداقت کالایی است بنجل. ودروغ، تظاهر وریا در بازار بورس متاعی است پر مشتری.وهمین نردبانی است برای پیش رفت هردم فزون و سقفی یرای قرار و آرامش تا شاهین اقبالت هر روزبیش تر اوج گیرد.

     این ها وهزاران نکته و معضل ناگفته ی دیگر،علل واسبابی است.که بسان خوره انسانیت آدمیان را ازریشه و در درون می خورد ومی پوساند و می خشکاند.

     همه در این انحطاط شریکیم، ولی آن که بیش ترین نقش را ایفا می کند،رسانه ی ملی(بخوانید تریبون حاکمیت)،نظام آموزشی وشخصیت های مرجع (درجامعه ی امروز ما هیات حاکمه ) است.

     اگر به واقع دل درگرو آبادانی این آب وخاک ومهم ترازآن ساکنینش داریم،باید درطرح وارایه ی مفاهیم لازم ورفتارهایمان تجدید نظر کنیم.

     خزان فصل بذر افشانی نباتات است وهمه روزسال ،گاه برنشاندن بذر انسانیت،نوع دوستی ،مهر ورزی وعشق به انسان (بی هیچ قیدی)وپاس داشت مرزهای اخلاق،پالایش محیط زیست ونگاه بانی از آن، وپرورش انسان هایی مسوول برای مدیریت فردای جامعه ی بزرگ خانواده،وجامعه ی کوچک جهانی !!!


 

نوشته شده توسط حسن قرباني در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ساعت 19:58 موضوع | لینک ثابت


روزجهانی معلم

               

 

باحفظ هویت خویش جهانی بیندیشیم 

 

                            روزجهانی معلم

          امروز 13 مهر ماه برابر با پنجم اکتبر "روز جهانی معلم" است. صبح در دفتر مدرسه این جمله را بر روی وایت برد کوچک مدیر نوشتم : « روز جهانی معلم گرامی باد ». هیچ یک از معلمان از این که امروز، روز جهانی معلم است اطلاعی نداشتند. مدیر خوش ذوق مدرسه ساعت بعد کام معلمان را با بستی شیرین کرد و شادباش گفت.

     بد نیست بدانیم که در سال 1994 فدریکو مایور مدیر کل یونسکو در شهر ژنو و در اجلاس نماینده گان 135 کشور جهان این روز را به عنوان « روز معلم » پیش نهاد کرد و به تصویب شرکت کننده گان رسید. بر این اساس دولت های امضا کننده موظف شدند به منظور تجلیل از معلمان همه ساله مراسمی برگزار نمایند و پوسترها و تراکت هایی به چاپ رسانند. در آن جلسه هیأتی از ایران به ریاست "دکتر محمد علی نجفی "شرکت داشتند. به یاد دارم به دوران اصلاحات و وزارت آقای" مرتضا حاجی" به این مناسبت پوسترهایی چاپ و به ادارت آموزش و پرورش سراسر کشور ارسال می گردید.

     البته انتخاب پنجم اکتبر به این مناسبت پیشینه ای دارد که از این مقال خارج است.

     هر چند دولت ایران از امضا کننده گان آن پیمان است ومنطقا بایدهم گام و هم سوباشد، با جهان بی مرز به منظور تجلیلی اندک از معلمان؛ ولی امروز می بینیم که نه تنها نامی از آن در هیچ رسانه ای برده نمی شود که بماند، حتا انجمن های صنفی مستقل معلمان از برپایی هر گونه مراسمی به این مناسبت بر حذر داشته می شوند و هم اکنون شماری از معلمان نیز فقط و فقط به خاطر پی گیری مسایل صنفی این بزرگ ترین اقلیت کشور در بند به سر می برند. جای بسی حیرت و حسرت است که معلمان صاحب اندیشه و فعال به جای تقدیر تعزیر می شوند و معلمان مقلّد و منفعل تکریم.

     عرف رایج در تمامی جوامع آن است که دولت ها بستر ساز تجلیل از اصناف می گردند و مراسم توسط اجزا و عناصر و اعضای هر صنف برگزار می شود، ولی در کشور ما دولت فعلی به بهانه ی حفظ امنیت ملی مانع برگزاری چنین مراسمی می گردد. به راستی آیا امنیت ملی ما آن قدرباریک ترد و شکننده شده است که با حضور گروهی اندک آن هم در چند شهر بزرگ کشور به مخاطره می افتد ؟

     امنیت ملی به امنیت آحاد جامعه ی هفتاد میلیونی ایران اتلاق می گردد و معلمان هرگز پشت به آرمان های بلند ملت و مردم خویش و ایران عزیز نکرده اند و کشورشان را به جان عزیز می دارند. بهتر آن است که متولیان امور در تعریف خویش از امنیت ملی تجدید نظر کنند.

     روز جهانی معلم بر معلمان آزاده ای که اندیشه ای جهانی دارند خجسته باد.


 

نوشته شده توسط حسن قرباني در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت


جبر انتخاب

                     

 

                           از زخم قلب

 

     یکم : سال ها پیش از این سریالی از تلویزیون پخش می شد که سرگشته گی های کارمندی بازنشسته را به تصویر می کشید. آقای بازنشسته پس از آب دادن به گل ها، خرید نان و سبزی وگشتی در پارک و ...نهایتاً سر از آرایش گاه محل درمی آورد. مراجعات مکرر کارمند شریف دیروزی، صاحب آرایش گاه را به تنگ آورده بود و ...

      از آن زمان تا سال پیش که طرح بازنشسته گی زود هنگام ( 25 سال به بالا ) به اجرا درآمد،از بازنشسته شدن نه تنها نفرت داشتم که وحشت هم به آن اضافه می گردید ؛البته وحشت از استیصال و نه چیزی دیگر.

     دوم : حکایت زنی مستأصل و به ستوه آمده از ناسازگاری ها و بهانه جویی ها و بی مهری های شوهر را همه زیاد دیده و شنیده ایم. زن، این مظلوم سراسر تاریخ ما تا سرحد توان تاب بی مهری های شوهر را می آورد تا جایی که به ستوه آمده و روزی چادر به سر کرده و خطاب به شوهر می گوید : « مهرم حلال و جانم آزاد ».

      باند بازی ها و پلشتی های سخیف دنیای سیاست و سیاسی کاری حاکم بر آموزش و پرورش، فضای آموزشی و فرهنگی این نهاد را چندان آلوده کرده است که با تمام علاقه ای که به معلمی داشته و دارم و نیز نفرتم از بازنشسته گی، شاد از آنم که « دیگر مرا زمان مایه به آخر رسیده است ». اکنون نفرت دیروزی به نوعی ذوق و شوق امروزی تبدیل شده است.

     ساعت 12 شب31 شهریور ،پس از 27 سال و 7 ماه و 15 روز حیات معلمی ام رسماً به پایان رسید.

     سوم : متأسفانه و به ویژه در این سال های متأخر، آشکارا دریافتم که مبانی نظام ارزش یابی و ارج گذاری در آموزش و پرورش، به هر چیزی مربوط می شود جز معلمی ؛به عبارتی، در این تعاونی سیاسی کاران و باند بازان، دوغ و دوشاب یکی است. واگذاری مسئولیت ها عمدتاً به شرکای سیاسی تعلق می گیرد و قابلیت ها به پشیزی نمی ارزد.

     چهارم : معلمان آزاده، آگاه، مسئول و باسواد ،آرامش خاطر نداشته و به عنوان مجرم و خطاکار به آنان نگریسته می شود.

     پنجم : در دفاترآموزشگاه ها و در تمام سال از هر چیزی صحبت می شود به غیر از کتاب و آموزش. تنها، روش منحصر به فرد هر معلم است که در کلاس به اجرا در می آید. درست یا غلط هیچ گونه احساس نیازی به هم فکری به چشم نمی آید.

     ششم: نگرش کلان حاکم بر آموزش و پرورش به گونه ای است که اکثریت قریب به اتفاق معلمان نیازی به مطالعه ی کتاب های غیر درسی احساس نمی کنند. یکی از عواقب ناشی از حاکمیت سیاست های جاری بر آموزش و پرورش ،حرص سیری ناپذیر و بی انتهای معلمان در افزایش دست مزد ها( بدون روزآمد کردن دانش و روش معلمی) و بی نیازی مطلق از مطالعه است.

     هفتم: بخش هایی از کتب درسی چندان در تعارض با واقعیات و باورهای اجتماعی و خانوادگی دانش آموزان است، که علاوه بر توهین به شعور معلم، چاره ای جز سکوت در برابر پرسش دانش آموزان راه دیگری باقی نمی ماند.

     هشتم: فقر مادی و فرهنگی حاکم بر بسیاری از خانواده ها (به ویژه مناطق محروم تر ) و مصرف گرایی روزافزون، موجب شده است که والدین توجه لازم را نسبت به وضعیت تحصیلی فرزندان شان نشان ندهند .

     نهم: فضای کلی حاکم بر دانش آموزان در محیط مدرسه، فضای پادگانی است. از مراسم حزن انگیز صبح گاهی گرفته تا خبرچین هایی که ناظم به عنوان دستیار و به قصد کنترل به کار می گمارد.

     دهم: تفاوت چشم گیری بین مجالس سوگ و سرور در مدرسه به چشم نمی آید.

     یازدهم: مطالب کتب درسی به گونه ای است که دانش آموزان تسلیم اند و نه پرسش گر. جزیی نگر می شوند و کلی گوی و نه کلی نگر و جهان وطن. انسان دوست داشتن به آنان آموخته نمی شود، بلکه شماری از آدمیان دشمن محسوب می شوند و او از همان ابتدا باید به فکر کینه ورزی و انتقام جویی باشد.

ارزش هایی نظیر آزادی، نوع دوستی، احساس مسئولیت، گذشت، احترام، صداقت، محیط زیست، آب، خاک و ... در حد و اندازه ی ارزش شان مورد توجه قرار نمی گیرند.

    این ها و بسیاری از ناگفته های دیگر، انگیزه کمی نیست تا نفرت دیروزی به ذوق و شوق امروزی مبدل گردد.


 

نوشته شده توسط حسن قرباني در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 2:7 موضوع | لینک ثابت


فاجعه

 

 

گرامی باد یاد جان باخته گان جنایت هول ناک یازدهم سپتامبر

 

     امروز هشتمین سال روز فاجعه ی خون بار و دردناک تروریستی یازدهم سپتامبر است. جلادان منتسب به گروه تروریستی القاعده در اقدامی بی مانند، با دزدیدن چهار هواپیما، بزرگ ترین فاجعه ی تروریستی تاریخ جهان را رقم زدند. این گروه خون آشام در ساعت 46 : 8 دقیقه ی روز یازدهم سپتامبر2001 نخستین هواپیما ( مسافری ) را با نزدیک به سیصد سرنشین به یکی از ساختمان های دوقلوی تجارت جهانی کوبیدند.لحظاتی بعد هواپیمای دیگری به برج دوم ساختمان یاد شده کوبیده شد. هواپیمای سوم به ساختمان وزارت دفاع ( پنتاگون ) ایالات متحده اصابت کرد و چهارمین هواپیما که قرار بود به ساختمان کنگره ی امریکا کوبیده شود در مزرعه ای در ایالت پنسیلوانیا سقوط کرد که تمامی سرنشینان به همراه تروریست های مرگ کار کشته شدند. این فاجعه ی تروریستی بی نظیر، افزون بر سه هزار کشته به جای گذاشت.

     گروه افراطی و تروریست القاعده،ورهبرعرب تبار آنان(اسامه بن لادن) متأسفانه خود را مسلمان دانسته و براساس باورهای عقیدتی و قرائت خاص خود از دین فجایعی این چنین دردناک را خالق می شوند.

     بدون شک قرائت های تند و افراطی از دین، با آبروی جهان اسلام بازی می کند و نگرش جهانیان را نسبت به این آیین الاهی مخدوش می سازد. بر مفسرین و متولیان دینی حهان اسلام است که واقعیت های جهان امروز را درک کرده و با تفاسیر بسته و تنگ خویش، حلقه را بر باورمداران این آیین و نیز سایر اقلیت های مذهبی و قومی ساکن در سرزمین های اسلامی تنگ تر نکنند. جهان بی مرز امروز جهان تکثر ( پلورالیسم ) است. فردگرایی و تفاسیر قائم به شخص و یا گروهی کوچک راه به جایی نمی برد. تأکید بر نگرشی خاص و تعمیم آن به جمعی بزرگ، جفای بر جمع است؛ و در نهایت این فرد و یا اقلیت افراطی است که شکست خواهند خورد. افزون بر این، نگرش هایی از این دست منجر به رادیکال تر شدن فضای جوامعی که چنین فضایی به آن ها حاکم است خواهد شد، که ثمره ی آن جز ارعاب، خون ریزی و خشونت چیزی نخواهدبود.

     گروه های افراطی و تروریست" القاعده و طالبان" مولود قرائتی خاص از دین است.

     با گرامی داشت یاد جان باخته گان بی گناه این فاجعه ی دردناک تروریستی، امید است که خون این بی گناهان، درس عبرتی گردد، برای جامعه ی جهانی، و به ویژه آنان که با نگرش خاص و تنگ خویش بستر ساز خشونت و خون ریزی می شوند. بی شک، خون هرچند با تأخیر دامان خون ریز را خواهد گرفت.

     بپذیریم پند بوذرجمهر حکیم را : « که همه چیز را همه گان دانند و همه گان هنوز از مادر نزاده اند. »  


 

نوشته شده توسط حسن قرباني در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 21:42 موضوع | لینک ثابت


آیینه (1)

 

 

تاریخ در آیینه ی شعر

 

             پیش سخن:

 

     این عنوانی است که نگارنده پس از این ( گاه بی گاه ) برداشت های شخصی اش را از شعر و کارکردهای تاریخی و اجتماعی آن در این « گاه نوشت » خواهد نگاشت. گو این که شماری از صاحب نظران برآنند که دوران چنین کارکردهایی به پایان رسیده است. نگارنده از دو دیدگاه پرداختن به آن را مفید می داند :

      نخست واکاوی و بازخوانی آثار برجسته و ماندگار چهره های شاخص ادبیات ( به ویژه معاصر ) به منظور آشنایی بیش تر نسل امروز با شعری که از زبان و زمان آن هاست و یا دست کم نزدیک به زمان و زبان آنان؛ و دو دیگر این که نگارنده در شمار آنانم که برآنند شعر در هیچ دوره ای کارکرد تاریخی و اجتماعی خویش را از دست نداده و نخواهد داد، ( به ویژه معاصرش ).

     چرا که هنوز هم در بزنگاه های خاص تاریخی ( فارغ از مرزهای مکان و زمان ) آن جا که اجتماعی کوچک یا بزرگ شکل می گیرد، این شعر است که در قالب شعار خواست ها و شعور جمع را اشعار می دارد.

     نکته : بازدید کننده گان ارجمند می توانند نقد و نظر متفاوت خویش را به منظور هم اندیشی ارایه فرمایند و یا شعر دل خواهشان را به منظور بازخوانی و واکاوی در این "گاه نوشت" پیش نهاد نمایند.

      می گویند : « شعر خوب به شمار خواننده گانش قابل تأویل و تفسیر است ».

     این نیز نگاهی است به شعر « کتیبه » از اخوان.

     در مطلب پیشین شعر « کتیبه » از کتاب « از این اوستا » اثر زنده یاد اخوان ثالث به گواه اعتقاد اخوان به حاکمیت تاریخ ادواری و نیز مرثیه سرایی او در شکست های پیاپی حرکت رو به جلو ایرانیان در یک صد ساله  ی ( به ویژه ) اخیر آورده شده بود. اینک نگاهی سطحی و گذرا به آن شعر:

     1. کتیبه :

     عنوانی که شاعر برای این مرثیه برگزیده حکایت از دیرینه گی و پایایی تسلسل ( حرکت، مبارزه، شکست، دوباره حرکت، مبارزه، شکست و ... ) ودرعین حال جوشش و کوشش ایرانیان به منظور رهایی و دست یازی به آزادی را دارد؛ چرا که مراد از کتیبه، سنگ نگاره ای پایاست. تو گویی افسانه ی غم انگیز این شکست بر سنگ حک شده است به نشان ماندگاری. تا نسل ها از پی نسل آن را تجربه و تکرار نمایند و تکرار افسانه ی تلخ تاریخ ما به ماندگاری سنگ نبشته و به استواری و پایداری کوه باشد. ما نیز پای افشردن بر آرمان های بزرگ و انسانی مان را به صلابت و پای مردی و مقاومت کوه تاب آورده و تکرارکنیم مکررات را که برون رفت دیگری جز این نتوان یافت.

     2. فضای کلی حاکم بر شعر، گروهی مردمان مستأصل، ناامید، شکست خورده، مغموم و دربند را به تصویر می کشد که با وجود دربند بودن حرکتی رو به جلو دارند ولی در نهایت به مانعی بزرگ برمی خورند :


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسن قرباني در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 18:5 موضوع | لینک ثابت


اخوان

 

 

                               چاووش خوان قافله ی روشنان، امید !

                     از ظلمت رمیده خبر می دهد سحر

 

     چهارم شهریور ماه یادآور درگذشت شوریده رند بزرگ خراسان و مرثیه سرای برجسته ی نهضت مقاومت ملی ایرانیان ،زنده یاد مهدی اخوان ثالث ( م . امید ) است. هر چند آن شوریده مرد عاشق مردی و مردمی و آزادی، و دشمن بزرگ دروغ و وقاحت و بی شرمی، و هجو کننده ی استبداد و نابرابری، تخلص « م . امید » را برگزیده است ولی هماره از او به عنوان شاعر مرثیه سرا، شکست و نومیدی یاد کرده اند. بیاموزیم از او « امید » را به اوج نومیدی.

     به راستی و به حق اخوان شاعری مرثیه سراست. بسیاری از اشعار او ( به ویژه اشعار دهه ی 30 و اوایل دهه ی 40 )گواه این مدعاست.

     اخوان، دست کم در قریب به دو دهه از عمر شاعری خویش، از شعرش بیرقی ساخت و چاووشی خوان کاروانی شد که از حدود نیم قرن پیش از آن بر علیه خودکامه گی و استبداد به راه افتاده و به منظور

دست یازی به آزادی و عدالت در حرکت بود.

     در تمامی جوامع، بار سنگین و خطرناک آگاهی بخشی به توده های عظیم انسانی بر عهده ی روشن فکران ( نویسنده گان و هنرمندان ) بوده است. اینان با خلق آثاری ارزش مند که بازتاب نابسامانی های زنده گی جمعی و فردی بوده است، منشأ تحولاتی شده اند که در نهایت منجر به آزادی و رهایی از زیر یوغ حاکمان ستم گر شده است.

     جنبش مشروطه را بیش از هر کسی روشن فکران مترقی پدید آوردندو با تکیه بر آرمان های بلند، نهضت روشن گری را راهبری کردند. پس از انقلاب مشروطه هم روشن فکران و دانش آموخته گان تحصیل کرده ی غرب و اروپا بودند که بار اصلی آگاهی بخشی و تهییج توده های خفته را بر دوش می کشیدند. اما پس از شکست انقلاب و استقرار خودکامه گی رضاشاهی هم که بیش تر نخبه گان و روشن فکران، از امکان سخن گفتن و ارایه ی تحلیل های صریح از اوضاع سیاسی و اجتماعی محروم ماندند، شاعران و نویسنده گان بودند که رهبری فکری ناراضیان سیاسی را به دست گرفتند و زمینه ی تحولات عمدتاً اجتماعی و فرهنگی سال های بعد را فراهم آوردند. این نقل و انتقال دو دلیل اصلی داشت :


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسن قرباني در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 18:15 موضوع | لینک ثابت


کودتا

 

                                           آرمان های بر باد رفته

 

     28 مرداد ماه سال روز کودتای سیاه و خونین عمال ضد مردمی بر علیه دولت مردمی زنده یاد" دکتر محمد مصدق" است؛ از معدود شاه زاده گان و نجیب زاده گانی که در موردش گفته اند : « مصدق، اشراف زاده ای است که هیچ گاه تن به آواره گی تن نداد ». این که گفتم از معدود شاه زاده گان، بدان روی است که مصدق از خاندان قاجار است که جمله هوس باره،و آواره و بنده ی تن بودند و از آن جمع پرشمار ( شاه زاده گان قاجار ) از صاحب نامانش که تاریخ به نیکی از آن ها یاد می کند و سرشناس ترند باید از بزرگ مردی چون مصدق نام برد و ایرج میرزا. این که تاریخ از کسی به نیکی یاد نمی کند مگر که صاحب نام،خود نیکی کند بی هیچ منتی، چنان که آن بزرگ مرد کرد در ملی شدن صنعت نفت ،که ما امروز هر آن چه داریم، زان اوست. بگذریم از این مقدمه ی اندک که بهانه ای بود، یادبود بزرگ مردی که تاریخ ایران فراموشش نخواهد کرد و پیوسته بزرگ و عزیزش خواهد داشت.

     آن چه هست با کودتای ضد انسانی عمال داخلی و خارجی و کارشکنی دشمنان دوست نما، تمامی آرمان های ملتی که قریب به نیم قرن ازروزگارمشروطه تابدان روزدل بسته بودو با ظهور دولت مردمی دکتر مصدق در حال شکوفایی بود، بر باد رفت.

     شمار زیادی از آزاد مردان و مبارزین و آزادی خواهان به خون کشیده شدند.

     اخوان ( م . امید ) شاعر مبارز و مرثیه سرای کودتای شوم 28 مرداد می گوید :

 

     آب ها از آسیا افتاده است ،

     دارها برچیده ، خون ها شسته اند.

     جای رنج و خشم و عصیان بوته ها

     پُشکبُن های پلیدی رُسته اند.

 

     بخش گسترده ای از روشن فکران آزادی خواه به زندان افتادند :

 

     باز می بینم که پشت میله ها

     مادرم اِستاده ، با چشمان تر.

     ناله اش گم گشته در فریادها،

     گویدم گویی که « من لالم، تو کر ».

 

     و شماری نیز ناتوان از پرداخت بهای آزاده گی و آزادی خواهی کنج عافیت طلبیده و از کشور خارج شدند :

 

     آن که در خونش طلا بود و شرف

     شانه یی بالا تکاند و جام زد.

     چتر پولادین ناپیدا به دست

     رو به ساحل های دیگر گام زد.

 

     امروز بیش از نیم قرن از آن کودتای شوم و بیش از یک قرن از آرمان های بلند ( بدان روزگار ) مشروطه خواهان می گذرد. هم اکنون شمار زیادی از هم وطنان ما به دلایل مختلف که آشکارترین آن اعتراض به چگونه گی برگزاری انتخابات 22 خرداد و نتیجه ی آن است در بازداشت به سر می برند. در این مدت دو سه جلسه از برگزاری دادگاه متهمین به اغتشاش و ... می گذرد. بخش بسیار گسترده ای از مردم، از روند این جریانات ناخشنود هستند و از مسئولین محترم و به ویژه قاضی القضات جدید ( جناب آقای لاریجانی ) توقع آن دارند، که براساس قوانین رأفت آمیز اسلامی که اصل را بر برائت می داند اقدام به پایان دادن محاکمات این چنینی نموده و با آزاد سازی کلیه ی زندانیان عقیدتی، دل قاطبه ی ایرانیان را شاد نمایند.

     بی شک دستاوردهای بین المللی این آزاد سازی برای نظام جمهوری اسلامی، بسیار سودمند خواهد بود. چرا که تفکر جمعی جهان امروز، زندانیان عقیدتی را برنمی تابد و آن را در شأن نظامی که مبنای جمهوریت دارد نمی داند.

     از دیگر سوی همان گونه که پیش از این نیز در مطلب دیگری، در همین گاه نوشت اشاره داشتم؛ هیأت منصفه ی دادگاه ملی، آنان را تبرئه کرده و از مدیریت جامعه که در حقیقت کارگزاران مردم هستند توقع دارد که آنان را رها سازند. بهترین گواه بر این ادعا(تبرئه) نظرسنجی یا نمونه گیری است که بدون شک نیروهای محترم امنیتی بهتر از هر کسی بدین قضیه واقفند.

     کاش با سعه ی صدر مسئولین ،چشم پوشی و حتا خطا پوشی ،میزان نارضایتی ها به حداقل برسدتا وقت مسئولین و سرمایه های ملی صرف بازسازی، فقرزدایی و عمران کشورمان گردد. کشوری که با داشتن سرمایه های انسانی گران قدر، و ذخایر زیرزمینی بی همتا، می تواند از برخوردارترین کشورهای جهان باشد و مردمانش از مرفه ترین و شادترین آنان ! ! !

    


 

نوشته شده توسط حسن قرباني در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت


خبرنگار

 

 

                             به بهانه ی روز خبرنگار

 

     امروز هفدهم مرداد در ایران به نام « روز خبرنگار » نامیده می شود. این روزها در بسیاری از شهرها، به همین مناسبت از سوی برخی از اصحاب مطبوعات، مجالس نکوداشت و بزرگ داشت ارباب رسانه به پا   داشته می شود. مجالسی که بی شباهت به نکوداشت هفته ی معلم از سوی متولیان آموزش و پرورش و شماری از معلمان نیست. ( تجلیل از خویشتن ).

       هر چند ثبت عناوین چنین روزهایی در تقاویم و تجلیل و تکریم از متولیان و پیش کسوتان و زحمت کشان صنوف ،امری ستوده و به جاست، ولی باید دانست چنین روزهایی آن گاه به ابدیت می پیوندد، بزرگ انگاشته می شود، مردمی می شود و به "جشنی ملی" تبدیل می شود ،که مشمولیت عام یابد. این تجلیل و تکریم ها درست به روزانی برگزار می شود که شماری از فرزندان همین آب و خاک، که فقط نگرش شان به جریانات جاری کشور متفاوت است و به گونه ای دیگر می اندیشند و نه بر عناد، در حبس به سر می برند. هر چند تشخیص گناه یا بی گناهی یک فرد به عهده ی دادگاه صالحه است ولی آن چه هست هیأت منصفه ی دادگاه افکار عمومی بخش بسیار گسترده ای از مردم ایران و حتا شمار زیادی از مسئولین از این روندناراضی، دل گیر و دل تنگ هستند وآنان را تبرئه می کنندو این شرایط و به ویژه آن چه امروز بر اصحاب مطبوعات در بند می گذرد را در شأن نظامی که بر پایه ی رأفت اسلامی بنا گذارده شده ،نمی دانند.

 

     « کیفر » شعری است از زنده یاد احمد شاملو که بیش از چهل سال پیش به زندان قصر سروده شده است، گو این که نمایان گر حالات برخی از بندیان امروز است.       

 

                کیفر

 

     در این جا چار زندان است

 

     به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر ...

 

     از این زنجیریان، یک تن، زن اش را در تبِ تاریکِ بهتانی به ضرب دشنه یی کشته است.

 

     از این مردان، یکی، در ظهرِ تابستانِ سوزان، نانِ فرزندانِ خود را، بر سرِ برزن، به خونِ نان فروشِ سخت دندان گرد آغشته است.

 

     از اینان، چند کس در خلوتِ یک روزِ باران ریز بر راهِ رباخواری

                                                      

                                                                  نشسته اند

 

     کسانی در سکوتِ کوچه از دیوارِ کوتاهی به رویِ بام جَسته اند

 

     کسانی نیم شب، در گورهای تازه، دندانِ طلایِ مرده گان را

 

                                                               می شکسته اند.

 

     من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی

 

                                                             نکشته ام

 

     من اما راه بر مردِ رباخواری

 

                                       نبسته ام

 

     من اما نیمه هایِ شب

 

                                  زِ بامی بر سرِ بامی نجسته ام.

 

     *

 

     در این جا چار زندان است

 

     به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر ...

 

    ...جرم این است

    ...جرم این است .!!!


 

نوشته شده توسط حسن قرباني در شنبه هفدهم مرداد 1388 ساعت 20:52 موضوع | لینک ثابت


حسرت

 

 

                                 حسرتی بی پایان

 

 

     امروز چهاردهم مردادماه سال گرد صدور فرمان مشروطه است. درست صد و سه سال پیش در چنین روزی سلطان مستبد و قدر قدرت قاجار (مظفرالدین شاه) که جز به خواهش های تن نمی اندیشید و برای ملک و ملت قدر و منزلتی قایل نبود؛ زیر فشار و مبارزات آزادی خواهانه ی مردم ایران مجبور به پذیرش ، امضاء و صدور فرمان مشروطیت گردید.

     هر چند در نظام های حکومتی جهان آن روز تعداد کشورهایی که به شیوه ی جمهوری اداره می گردید، تعدادشان بسیار اندک بود و قوانین مدنی حاکم برآن ها قابل مقایسه با قوانین فعلی نبود ولی با این همه می توان گفت قانون اساسی مصوب مجلس ایران در آن دوران، یکی از مترقی ترین و پیش رفته ترین قوانین جهان تا به آن روزگار بود.

     نیک می دانیم که جز انگشت شمارانی از سلاطین در سراسر تاریخ شاهنشاهی، عمدتاً شخصیت های مستبد و خودخواهی بودند، که جز به منافع دربار و درباریان نمی اندیشیدند و حتا باید گفت غالباً صاحب اندیشه و خرد سالمی نبوده اند؛ بر این میانه سلاطین سلسله ی قاجار، از فاسد ترین و بدنام ترین پادشاهان در سراسر تاریخ ایران به حساب می آیند ولی با این همه می بینیم آن جا که خیزش عظیم مردمی به خروش می آید مستبدی چون سلطان مظفرالدین شاه نیز سر به تمکین می ساید.

     هر چند کلیدی ترین خواسته مردم ایران بدان روزگار تأسیس «عدالت خانه» بود ولی با کنکاشی عمیق تر در آن جوشش مردمی،در می یابیم که مراد از عدالت خانه فقط تأسیس «وزارت عدلیه» و یا به عبارت امروزینش «دادگستری » نبوده است؛که ایرانیان پیوسته تحول خواه بوده اند و به دنبال آزادی ، رفاه و امنیتی که در شأن والای انسان است بوده اند.

     درست است با نگاه به سطح زندگی مردم ایران در آن روز جامعه ای عقب مانده و سنتی به نظر می آمدیم، ولی با در نظر داشتن پیشینه ی بسیار غنی ایران در حوزه های ادب، هنر، معماری و بعضاً نظام های شایسته ی مردم سالاری نظیر آن چه به روزگار هخامنشیان «به ویژه کوروش کبیر» و یا برخی ادوار دیگر بر مردم و کشورمان گذشته است می بینیم که مردم ایران پیوسته شایسته بهترین نوع حکومت و مردمی ترین آن بوده اند.

     اکنون بیش از یک قرن از آن تاریخ می گذرد. بسیاری از دیکتاتورهای جهان به صفحات خونین و پلشت تاریخ سپرده شده اند. قوانین مدنی حاکم بر کشورها بسیار امروزی تر و مردم مدار تر از گذشته شده است. تعداد کشورهایی که نظام جمهوری دارند اکثریت بسیار بالایی از کشورهای جهان را تشکیل می دهند. سازمان های مختلف مردمی و حقوق بشری به منظور پیش گیری از وهن و تعدی و تجاوز به انسان در سطح جهان پدید آمده است. وسایل ارتباط جمعی جهان را کوچک و بی مرز کرده است. ولی هنوز در گوشته و کنار جهان تجاوز و قتل و آدم کشی و بند و حبس وجود دارد.

      در کشور عزیزمان ایران نظام حاکم، براساس رأی جمهور شکل می گیرد و اتفاقاً از نظام های جمهوری منحصر به فرد در جهان هستیم چرا که «جمهوری» به پسوند «اسلامی» نیز مزین گشته است و اتفاقاً همین قید «اسلامیت» مسئولیت رهبران کشورمان را دو چندان نه که صد چندان می کند؛ چرا که حداقل مردم کشورمان چه در ایران و چه ورای آن براساس آموزه های دینی که به شکلی سنتی از خانواده آموخته اند، دین اسلام را دین رأفت و مدارا و تساهل و تسامح و مهربانی و گذشت و نوع دوستی و ... می دانند و دقیقاً براساس همین باورها و توقع از اسلامیت نظام در کنار «جمهور برآمده از اراده مردم» است که من و میلیون ها شهروند ایرانی نظیر من بر این باورند، آن چه امروز بر کشورمان می گذرد، زیبنده نظام «جمهوری» نیست و هزاران البته از نوع اسلامی اش .

      دریغ است با باورهای درونی شده و مقدس و موروثی مردم بازی شود.

اگر مقدسات در مذبح مصلحت قربانی شوند انفصال و گسستی در باورهای مردم به وقوع خواهد پیوست که در سراسر تاریخ اسلام بی سابقه خواهد بود و داغ «حسرتی بی پایان» بر دل مردم ایران.

     علاقه مندان به تاریخ مشروطه می توانند در همین گاه نوشت به مطلبی ذیل عنوان «صد سال ناکامی» به قلم نگارنده در مرداد ماه 87 مراجعه فرمایند.


 

نوشته شده توسط حسن قرباني در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ساعت 16:23 موضوع | لینک ثابت


حقوقی

        

                                 درگذشت یک شاعر

 

     محمد حقوقی شاعر و منتقد برجسته ی ادبیات کشورمان درگذشت. با مرگ این منتقد برجسته ی معاصر، ادبیات کشورمان از اشعار و نظریات "جدید" او پیرامون « شعر نو از آغاز تا امروز » محروم شد.

     به بهانه ی گرامی داشت یادش شعری از او :

 

     در عصرهای ساکت تابستان

 

     مهتابی بلند

     دیگر صدای پای کسی را نمی شنید

    

     آیا ... برادران

     از سقف ها به گستره ی آسمان سرخ

     از چشم ها به خاطره ی آشیان دور

     از نرده ها به پنجره ی سبز

                                 خواهران زمین را

                                                   شناختند ؟

 

     در عصرهای ساکت تابستان

     گاهی که در مهاجرت نور

     در چشم های خاطره

                                  می ماند

     و گور مرتفع

      در سایه ی محاصره ی نرده های بام

                                                  فرو

                                                  می

                                                  رفت

     آن مرد، آن که دیر زمانی ست

                               تا

                                             خزان مهاجر

    در چشم های شیشه ای اش لانه کرده است :

 

    آه ... ای برادران !

    تقویم را نگاه کنید

                       آن جا ...

    آن مرده را که می نگرد از کنار بام

    آیا زمان خرم تدفین رسیده است ؟ !

         

   


 

نوشته شده توسط حسن قرباني در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 20:7 موضوع | لینک ثابت


خون

 

 

                  شعری از احمد شاملو                                    

 

                                                      بر سنگفرش                                   

 

     یاران ناشناخته ام

 

     چون اختران سوخته

 

     چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد

 

                                                  که گفتی

 

     دیگر

 

          زمین

 

                همیشه

 

                          شبی بی ستاره ماند.

 

     *

 

     آن گاه

 

             من

 

                 که بودم

 

     جغد سکوت لانه ی تاریک درد خویش ،

 

     چنگ ز هم گسیخته زه را

 

     یک سو نهادم

 

     فانوس برگرفته به معبر درآمدم

 

     گشتم میان کوچه ی مردم

 

     این بانگ با لبم شرر افشان :

 

                                 

                                                  « - آهای !

  

     از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید !

 

     خون را به سنگفرش ببینید ! ...

 

     این خون صبح گاه است گویی به سنگفرش

 

     کاین گونه می تپد دل خورشید

 

     در قطره های آن ... »

 

     *

 

     بادی شتاب ناک گذر کرد

 

     بر خفته گان خاک ،

 

     افکند آشیانه ی متروک زاغ را

 

     از شاخه ی برهنه ی انجیر پیر باغ

 

  

     « - خورشید زنده است !

 

     در این شب سیا { که سیاهی روسیا

                             

                                  تاقندرون کینه بخاید

 

                                  از پای تا به سر همه جانش شده دهن ، }

 

     آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشید را

 

                                                              من

 

     روشن تر

 

     پر خشم تر

 

     پر ضربه تر شنیده ام از پیش ...

 

     از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید !

 

     از پشت شیشه ها

 

     به خیابان نظر کنید !

 

     از پشت شیشه ها به خیابان

 

     نظر کنید !

 

     از پشت شیشه ها ...

 

     .........................................................................

 

     *

 

     نو برگ های خورشید

 

     بر پیچک کنار در باغ کهنه رست.

 

     فانوس های شوخ ستاره

 

     آویخت بر رواق گذرگاه آفتاب ...

 

     *

 

     من بازگشتم از راه ،

 

     جانم همه امید

 

     قلبم همه تپش.

 

     چنگ ز هم گسیخته زه را

 

                                     زه بستم

 

     پای دریچه

 

                 بنشستم

 

     وز نغمه ای

 

                  که خواندم پر شور

 

     جام لبان سرد شهیدان کوچه را

 

     با نوشخند فتح

 

                       شکستم :

 

 

     « - آهای !

 

     این خون صبح گاه است گویی به سنگفرش

 

     کاین گونه می تپد دل خورشید

 

     در قطره های آن ...

 

     از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید

 

     خون را به سنگفرش ببینید !

 

     خون را به سنگفرش

 

     ببینید !

 

     خون را

  

     به سنگفرش ... »

 

   


 

نوشته شده توسط حسن قرباني در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 0:31 موضوع | لینک ثابت


شعر

 

 

           یک شعر از مهدی اخوان ثالث:

                        

نادر یا اسکندر ؟                  

 

موج هـا خـوابیـــده انـد آرام و رام،                            طبل توفان از نوا افتاده است.

چشمه های شعله ور خشکیده اند،                         آب ها از آسیا افتاده است.

 

در مـــزار آبـادِ شهـــر بی تپـش                                وای جغدی هم نمی آید به گوش.

دردمنــدان بی خـروش و بی فغـان.                           خشم ناکان بی فغان و بی خروش.

 

آه ها در ســینه ها گم کــرده راه ،                            مرغـکان سـرشان به زیـر بال ها.

در سکوت جاودان مدفون شده است                         هر چه غوغا بود و قیل و قال ها.

 

آب هـا از آســیا افتــاده اسـت ،                                دارها برچیده، خون ها شسته اند.

جای رنج و خشم و عصیان بوته ها                            پشکـبُن هـای پلیدی رُسـته اند.

 

مشت هـای آسـمان کوب قـوی                                واشده است و گونه گون رسوا شده است.

یا نهان سیلی زنان ، یا آشـکار                                  کاسه ی پست گدایی ها شده است.

 

خانه خالی بود و خوان بی آب و نان،                          و آن چه بود، آش دهن سوزی نبود.

این شب است، آری، شبی بس هول ناک؛                 لیـک پشت تپه هم روزی نبـود.

 

باز ما مانـدیـم و شــهر بی تپـش                              و آن چه کفتار است و گرگ و روبه است.

گـاه می گویم فغـانی بر کـشم ،                              بـاز می بینـم صـدایم کـوته است.

 

باز می بینـم کـه پشت میـله ها                               مـادرم اسـتاده، با چشـمان تـر.

ناله اش گم گشـته در فریادها ،                                گویدم گویی که: « من لالم، تو کر.»

 

آخر انگشتی کند چون خامه ای،                               دست دیگــر را بسـان نامـه ای.

گویدم « بنویس و راحت شو _» به رمز،                      « _ تو عجب دیوانه و خود کامه ای. »

 

مـن سـری بالا زنم ، چون ماکـیان                              از پس نوشــیدن هـر جــرعه آب.

مـادرم جنبـاند از افســوس سـر ،                              هر چه از آن گوید، این بیند جواب.

 

گوید « آخر ... پیرهاتان نیز ... هم ... »                       گویمش « اما جوانان مانده اند . »

گـویدم « این هـا دروغ اند و فــریب . »                        گویم « آن ها بس به گوشم خوانده اند. »

 

گوید « اما خواهرت، طفلت، زنت ... ؟ »                       من نَهَم دنــدان غفلـت بـر جگــر.

چشم هم این جا دم از کوری زَند ،                             گوش کــز حـرف نخـستین بود کـر.

 

گــاه رفـتن گــویدم _ نـومیــدوار                                 و آخرین حرفش که:« این جهل است و لج،

قلعه ها شد فتح؛ سقف آمد فرود ...»                        و آخــرین حــرفم ستون است و فَــرج.

 

می شود چشمش پر از اشک و به خویش                  می دهــد امیــد دیــدار مــرا.

من به اشکش خیره از این سوی و باز                        دزد مسکین برده سیگار مرا.

 

آب هـا از آســیا افتــاده ؛ لیـک                                  باز ما ماندیم و خوان این و آن.

میهمـان بـاده و افیـون و بنـگ                                   از عطای دشمنان و دوستان.

 

 

آب هـا از آسـیا افتـاده ؛ لیـک                                   باز ما مانـدیم و عـدل ایــزدی .

و آن چه گویی گویدم هر شب زنم:                           « باز هم مست و تهی دست آمدی؟ »

 

آن که در خونش طلا بود و شرف                              شـانه ای بالا تکـاند و جـام زد.

چتــر پـولادین ناپیــدا بـه دست                                رو به ساحل های دیگر گام زد.

 

در شگفت از این غبار بی سوار                               خشمگین، ما ناشریفان مانده ایم.

آب هـا از آسـیا افتـاده ؛ لیـک                                  باز ما با مـوج و تـوفـان مـانـده ایم.

 

هر که آمد بار خود را بست و رفت.                           ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب.

ز آن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟                         زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟

 

بـاز می گـوینــد : فـــردای دگــر                               صبــر کن تا دیگــــری پیـدا شود.

نـادری پیــدا نخـواهد شـد ، امــید !                          کاشــکی اســکندری پیــدا شود.

 

 

 

                                                               تهران  اردی بهشت 1335


 

نوشته شده توسط حسن قرباني در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 ساعت 19:21 موضوع | لینک ثابت